شنبه سی ام آبان 1388
احمدی نژاد این قاتل ملت آذربایجان، زبان ترکی آذربایجان را سرمایه ملی دانست!
محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ایران روز جمعه در دومین روز از دور تازه سفرهای استانی دولت دهم در دیدار با جمعی از نخبگان و فرهیختگان استان آذربایجان شرقی گفت: زبان اذری یک سرمایه است.
بگزارش خبرگزاری "مهر"، احمدی نژاد زبان آذری را یک سرمایه دانست و گفت: اما باید برای اعتلای زبان ترکی یک کار علمی و پایه ای انجام داد یعنی اساتید دانشگاهی برای آن برنامه ریزی کنند، در سطح فوق لیسانس و دکترا برنامه ریزی کنند تا این سرمایه برای ایران حفظ شود.
احمدی نژاد گفت: "مردم آذربایجان به دلیل توانمندی، بنای فکری و سابقه تاریخی که دارند همیشه پیشتاز ملت ایران بوده اند".
وی افزود، جمهوری اسلامی ایران حاصل تلاش های مردم آذربایجان است.
شنبه سی ام آبان 1388
همزمان با سفر احمدی نژاد به تبریز؛ نشریه آذر پیام نوشت: از حضورت خوشحال نیستیم!
شماره ۳۰۷ «آذرپیام» چاپ تبریز، به خاطر انتشار مطلبی در مورد سفرهای استانی رئیس جمهور، از دکه های مطبوعاتی این شهر جمع آوری گردد.
روح الله رشیدی، سردبیر این هفته نامه، در آستانه ی سفر دکتر احمدی نژاد به آذربایجان شرقی، مطلبی با عنوان «از حضورت خوشحال نیستیم!» نوشته و با نگاهی تحلیلی به مقایسه این سفرها با سفرهای مشابه مقامات پرداخته و تاثیرات مثبت آن را نیز مورد اشاره قرار داده است.
به دنبال انتشار این مطلب، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان، با ارسال نمابری به دفتر آذرپیام، و با استناد به ماده 6 فصل چهارم قانون مطبوعات، خواستار جمع آوری شماره های توزیع شده آن گردید.
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
به دنبال پخش فیلم صفر مرزی، ایرنا ادعا کرد جمعیت آذربایجان غربی و کردستان عراق یکی هستند!
پخش فیلم شوونیستی " صفر مرزی "از شبکه سوم سیمای ایران به معنای پایان اقدامات ضد آذربایجانی شوونیزم فارس نیست.
دست اندرکاران تولید و پخش این این فیلم ملت واحد آذربایجان شمالی و جنوبی را که در طول تاریخ همیشه یک سرزمین واحد بوده و دارای فرهنگ ، زبان ، مذهب مشترک بوده اند، دشمن هم القاء کرده و سعی نموده تا از رشد چشمگیرترک گرایی و آذربایجان گرایی در آذربایجان جنوبی بکاهند.
به دنبال انتشار این فلیم این بار تروریسم کرد به یاری حکومت ایران، آذربایجان غربی را آماج حملات خود قرار داد . این در حالی است که جمعیت کرد عمدتا مهاجر ساکن در منطقه کمتر از 20 درصد از جمعیت کل استان می باشد .
در گزارش ایرنا به هویت مشترک زبانی ، فرهنگی ، اجتماعی و سرزمینی اشاره شده و اعلام می گردد در تاریخ هیچ فاصله ای میان مردم منطقه وجود نداشته است !
به چکیده گزارش خبرنگار ایرنا از مهاباد ( سوبوق بولاق ) دقت نمایید :
استاندار آذربايجان غربي مي گويد : اراده سياسي جمهوري اسلامي ايران و عراق بر پايه گسترش روابط اقتصادي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي استوار است. وحيد جلال زاده با بيان اشتراکات زياد فرهنگي، مذهبي و اجتماعي مردم آذربايجان غربي و کردستان عراق معتقد است اين اشتراکات موجب شده آينده خوب و روشني براي گسترش روابط ميان دو منطقه ترسيم شود. وي با بيان وجود ظرفيت هاي قابل توجه براي گسترش همکاري هاي آذربايجان غربي و کردستان عراق گفت: مردم دو منطقه ساليان سال است که روابط بسيار گرم در زمينه هاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي دارند و اگر به ارتباط تاريخي نگاه کنيم، خواهيم ديد هيچ فاصله اي ميان مردم دو منطقه وجود ندارد.
نوزاد هادي، با تقدير از حمايت هاي همه جانبه جمهوري اسلامي ايران از مردم کردستان عراق افزود: زماني که مردم ما در تنگنا بودند ،ملت ايران از هيچ کمکي براي ما دريغ نکردند و ما ايران را به عنوان وطن خود مي دانيم چرا که هر زمان با مشکل مواجه شديم مردم ايران با آغوش باز ما را پذيرفتند.
به گفته کارشناسان اقتصادي ومسوولان اجرايي آذربايجان غربي،درزمان حاضر بستر لازم در همه زمينه هابراي توسعه صادرات و همکاري هاي بين طرفين از جمله جاده هاي دسترسي، گمرک رسمي و مشترکات ديني، زباني و تمايلات دوجانبه براي گسترش روابط فراهم شده است
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
تجمع اعتراض آميز دانشجويان ترك دانشگاه تربيت معلم تهران
همزماني پخش فيلمهاي جهت دار و توهين آميزی چون "صفر مرزی" از سيماي جمهوري اسلامي،با توهين صورت گرفته در دانشگاه تربيت معلم، شائبه ي از پيش طراحي شده بودن چنين مواردي را تقويت مي كند كه اين موارد ناخشنودي و تاسف بيشتري را باعث مي شود.
دیروز دانشجويان تورك دانشگاه تربيت معلم(واحد حصارك) در يك اقدامي هماهنگ و برنامه ريزي شده با تجمعي مسالمت آميز اعترضات مدني خود را به توهين بي شرمانه ي يكي از اساتيد گروه تاريخ نشان دادند و خواستار عذرخواهي رسمي استاد مربوطه و پي گيري انضباطي مسئله توسط مسئولان انضباطي دانشگاه شدند..
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
برگزاري نمايشگاه كتاب آذربايجان توسط انجمن اسلامي دانشگاه مراغه
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
دولت چین 9 ترک اویغور را اعدام کرد
دولت چین، 9 ترک اویغور را بعلت شرکت در حوادث ماه جولای، در منطقه خودمختار اویغورستان، اعلام نمود.
آژانس خبری چین،امروز اجرای حکم اعدام را اعلام نمود.
9 ترک اویغور دستگیر شده در جریان حوادث مذکور در اورومچی پایتخت منطقه خود مختار اویغورستان( ترکستان شرقی) در چین بدلیل ارتکاب جنایت و جرایم دیگر به اعدام محکوم شده بودند.
18 اویغور دیگر نیز با ادعای کشتن 20 تن در دادگاه محاکمه می شوند.
بعد از حوادث ماه جولای در چین 12 نفر به اعدام محکوم شده بودند.
دلشاد راشید، مسئول کنگره اویغورهای جهان در آلمان ضمن اشاره به اینکه محاکمه عادلانه صورت نگرفته است گفت، در ورای محاکمه مذکور دلایل سیاسی وجود دارد.
بر اساس گزارشات مقامات چینی، در حوادث 5 جولای در اورومچی پایتخت منطقه خود مختار اویغورستان، 197 نفر کشته و 1700 نفر مجروح شده بودند.
سه شنبه نوزدهم آبان 1388
کنسرت پر شور موسیقی آذربایجانی در دانشگاه صنعتی امیرکبیر برگزار شد
به همت جمعی از دانشجویان هویت طلب دانشگاه صنعتی امیرکبیر،کنسرت موسیقی آدربایجانی با اجرای گروه "باریش" به سرپرستی مسعود امیرسپهر، امروز یکشنبه از ساعت 15 الی 17:30 در محل آمفی تئاتر مرکزی دانشگاه برگزار شد. این مراسم که در آن جمعی از فعالین هویت طلب و روشنفکران آذربایجان حضور یافته بودند، با استقبال بینظیر و چشمگیر نزدیک به 600 تن از دانشجویان علاقهمند روبرو شد. گروه باریش در این کنسرت با اجرای قطعاتی از ژانرهای مختلف موسیقی آذربایجانی مورد تشویق و تحسین حضار قرار گرفت و در پایان نیز دانشجویان پس از خواندن ترانه "گنجلیک مارشی" سالن را ترک نمودند
شنبه شانزدهم آبان 1388
استبداد علیه استبداد
هدف از تحریر یاداشت سیاسی این هفته جنبش دانشجویی آدربایجان (اویرنجی) نگاهی چند بعدی به مسئله استبداد در ایران می باشد. استبداد در کشورهای توسعه نیافته مفهومی رایج می باشد. نوع شکل حکومتی در این کشورها باعث آن گردیده است که مردمانش از درک صحیح دمکراسی حاکم بر جوامع بشری بی اطلاع بوده و در تحلیل مسائل روز در چهارچوب اداره کشور به خطا روند. اصطلاح «استبداد شرقی» نیز با نشات از این تحلیل وارد ادبیات سیاسی شده است.
داریوش آشوری در فرهنگ سیاسی استبداد را چنین تعریف می کند: ساختِ سیاسیی است با این ویژگیها: الف) نبودن حدود سنتی یا قانونی برای قدرت حکومت؛ ب) وسعت دامنهی قدرت خودسرانهای که به کار برده میشود (البته برای تحقق این جنبه معمولاً دستگاه اداری متمرکزی باید وجود داشته باشد.)
استبداد، یکّهسالاری (اتوکراسی) و دسپوتیسم مفاهیم مترادفی هستند. اما یکسره یکی نیستند، همچنانکه هر رژیم فراگیر (توتالیتر) استبدادی است، اما هر رژیم استبدادی فراگیر (توتالیتر) نیست.
در جهان باستان نوع حکومت در تمدنهای کهنِ آشور، بابل، مصر، ایران و جز آنها، استبدادی بود و تنها یونان و روم از این قاعدهی کلی برکنار بودند و فقط دیکتاتوریهای گذرا داشتند.
از قرن شانزدهم به بعد استبداد در اروپا صورتی تازه یافت و آن زمانی بود که دولتهای ملّی و شاهان در برابر قدرت پاپ قد برافراشتند و استبداد پادشاهی به صورت یک آرمان سیاسی درآمد و این آرمان ـ که بر پایهی نظریهی قدرت مطلق شاه قرار دارد، که ناشی از فرمانروایی شاهانه و قدرتِ بَرینِ دولت است ـ دولتهای ملّی را یگانه کرد و به صورت تازهای سازمان داد. جملهی معروف لویی چهاردهم که گفت «من دولتم»، نشانهی همان استبدادِ شاهانهی کلاسیک است. استبداد در سدههای هفدهم و هجدهم از لحاظ نظری بر حقِ قدرتِ نامحدودِ زمامدار متکی بود و هیچ چیز حتا «حقوق طبیعی» مردم نیز، آن را محدود نمیکرد. در قرن هجدهم انقلابهای امریکا و فرانسه با استبداد به مبارزه برخاستند و این مبارزه در طول سدهظ های نوزدهم و بیستم به بسط حکومتهای قانونی در سراسر جهان انجامید و در عین حال، در قرن بیستم نوع تازهای از استبداد، یعنی نظامهای فراگیر پدید آمد. نظام استبدادی در جامعهی شرقی اساساً از نوع خدایگانسالاری بوده است.
در مبانی فلسفه سیاسی پسامدرنیته – جهانی که در آن بسر می بریم – خط تمایز آشکاری مابین استبداد کهن و نوین کشیده شده است. بدین معنا که اکنون استبداد را به دو قسم یا دو گونه می شناسیم: یکی در مبنای کهن و تاریخی آن و دیگری در ساختار تکامل یافته و نوین آن. در متون تاریخی، استبداد کهن را گاهی معادل با «دسپوتیزم» Despotism دانسته اند و در پاره ای از اوقات معادلی بر «تیرانی» Tyranny. اگرچه معادل دوم در سیر تاریخی پدیده استبداد کهن کمی نامناسب می نمایاند، اما چنانچه در ادامه خواهیم دید آن نیز به بُعدی از پدیده استبداد کهن اشاره دارد. اگر هر دو معادل استبداد کهن را که مدنظر قرار داده باشیم، به وضوح شاهد تفاوتهایی خواهیم بود مابین آنها و آنچه در عصر ما «توتالیتاریانیزم»یا استبداد نوین نامیده شده است.
استبداد اگر چه در بطن خود یکی است اما دارای بخشهای متفاوت می باشد که می توان به استبداد سیاسی، اجتماعی، دینی، اقتصادی و فرهنگی اشاره کرد.
1- استبداد سیاسی: استبداد در نوع سیاسی خود فضا را برای مشارکت همگانی در انتخاب حاکمان می بندد. در فضای ایجاد شده رقابت برای اداره جامعه وجود ندارد. البته در نوع مدرن استبداد سیاسی فضای تحت کنترل مستبدان راه را برای انتخابات فورمالیته باز کرده باز منتخب خود را حاکم جامعه می کند. در این نوع سیستم حکومتی مخالفان به هر طریقی از میدان خارج شده و جامعه تک صدایی به وجود می آید. همانطور که گفته در شرایط کنونی بیشتر استبداد مدرن بر جوامع عقب مانده حاکم شده و مانع رشد سیاسی آنها می شود.
2- استبداد اجتماعی: استبداد اجتماعي استبدادي است كه نه از طرف حاكم بلكه از طرف جامعه (سيستمي چند عاملي) بر جامعه تحميل مي شود. مي توان در يك نظام كاملا دموكراتيك با استبداد اجتماعي بسيار سختي روبرو بود. در استبداد اجتماعي، عامل هاي جامعه بدون آنكه سودي در اين كار داشته باشند همديگر را از لذت باز مي دارند. گاهي بر اين استبداد نام عرف را مي گذارند و تخطي از اين عرف يعني به جان خريدن سرزنش و بدگويي عامل هاي ديگر. من نام جامعه استبدادي را جامعه خاله زنكها مي گذارم. خاله زنكها در مورد شغل، عشق، لذت، دكوراسيون خانه، فرزند، نوع مهماني، و هر آنچه كه فكر كنيد نظر مي دهند. مثلا در محيط كار، همكاران خاله زنك در مورد كيفيت كار شما بدگويي مي كنند بدون آنكه توانايي فهم كار شما را داشته باشند. خاله زنك بودن از نا كارامدي سيستم در توليد و توزيع لذت براي عامل ها آغاز مي شود. سپس هر عامل سرخورده بر آن مي شود تا اندك لذت عاملهاي ديگر را زهر آنها كند، و اين در تلافي تشديد مي شود و ناكارامدي (در توليد و توزيع لذت) را فراخواني مي كند.
3- استبداد فرهنگی: در این نوع استبداد فرهنگ یک اقلیت بعنوان فرهنگ رسمی شناخته شده و سعی در توسعه خود دارد. این اقلیت بخاطر حفظ استبداد ساسی خود خواهان تک فرهنگی شدن جامعه می باشد. فرهنگهای دیگر امکان رشد در این جامعه ندارند. فضای فرهنگی بسته به فضای سیاسی بسته بوده و دیگر فرهنگها در هاله از استعمار فرهنگی قرار دارند. برای مثال در ایران در کنار دیگر استبدادها استبداد فرهنگی نیز وجود دارد. فریک یک اقلیت در جامعه ایرانی به رسمیت شناخته شده و تمام تلاشها برای رشد و غنی سازی آن فرهنگ موقوف می شود. دیگر فرهنگها که متناسب با فرهنگ حاکم اقلیت نیستند برای بقای هستی خود مجبور به مجادله با استبداد فرهنگی می باشند.
4- استبداد دینی: در این نوع استبداد احکام دینی بعنوان قوانین اداره جامعه شناخته شده و مانع رشد فکری چند بعدی جامعه می گردد. استبداد دینی که نوعی ابزار برای بقای استبداد سیاسی می باشد آلت دست حاکمان وقت گردیده و حاکم شرع بعنوان برگزیده خدا روی زمین در کنار حاکم سیاسی مستبد قرار دارد. آیت الله طالقانی در وصف اسلام و استبداد دینی چنین می گوید: سلام با تنگ نظري جور در نمي آيد. اسلامي كه از متن قرآن و سنت پيامبر سرچشمه گرفته آزادي را محدود نمي كند، هر جمعيتي كه بخواهد آزادي مردم را در انتقاد و بحث محدود بكند اين اسلام را نشناخته است هر جمعيتي نخواهد استثمار و استعمار و استبداد ريشه كن بشود اين اسلام را نشناخته است." او می گفت: " ما هیچ وقت در اسلام نمی توانیم تحمل كنیم كه استبداد جایش را به یك حزب و یا استبداد دیگری بدهد." طالقانی معتقد بود هیچ کس نمی تواند ادعا کند که آنچه می اندیشد مطابق واقع است. وگویی همین امروز است که او فریاد بر می آورد از استبداد و خودکامگی که به نام دین بر مردم تحمیل می شود. آنان که لباس دین می پوشند و فریاد واسلاما می دهند. از دین بسیار می گویند و کم عمل می کنند. به تعبیر وی " اینها همانها هستند که دروغ می گویند, فریب می دهند. اما آنان لجوجترین و کینه ورزترین هستند نسبت به خلق که وقتی سوار بر کار شدند, دیگر به هیچ چیز رحم نمی کنند."
در جامعه ایران مسئله استبداد به طرقی که در بالا گفته شد وجود داشته و دارد. این مسئله خصوصن بعد از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری و اتفاقات افتاده بعد از آن به یکی از مباحث اساسی در تحلیل تئوریک موضوع تبدیل گردیده است. آنهایی که امروز داعیه دفاع از دمکراسی در ایران دارند خود بر اندیشه های خمینی بنیانگذار استبداد فراگیر تاکید می کنند. اکنون ما در جامعه ایران شاهد برخورد استبدادها هستیم. اگر امروز درد جامعه ایران دمکراسی است، بایستی با اصول دمکراسی به مجادله با استبداد رفت. با توسل به استبدادی دیگر نمی توان مشکل دمکراسی در ایران را حل کرد. مخالفان امروزی باید در فکر از میان بردن استبداد فرهنگی بوده و امکان رشد و توسعه دیگر فرهنگهای جامعه داده شود. در غیر این صورت حرکت دمکراسی خواهی در اقلیت مرکزنشین مانده و امکان توسعه نخواهد یافت.
گلجک بیزیمدیر
جمعه پانزدهم آبان 1388
میادین فوتبال تراختور،تمرینی برای حضور تاریخی در صحنه سیاسی در زمان مناسب است.
پس از انتخابات اخیر و ظهور جنبش سبز که سکوت معنادار تبریز و آذربایجان در آن نظر بسیاری را به خود جلب کرد، اینک مردم آذربایجان در میادین فوتبال تیم «تراختور» آذربایجان، حضور پر رنگ و سرخ خود را به نمایش گذاشته اند. آذربایجان با درس گرفتن از تاریخ مبارزات صد سال اخیر، دیگر حاضر نیست وارد مبارزه ای شود که در دورنمای آن تامین حقوق ملی اش کم رنگ یا بی رنگ است! آذربایجان مثل همیشه تاریخ آماده خروش برعلیه دیکتاتوری است اما هنوز در مرحله انتظار قرار دارد. انتظار تغییر رویکرد نیروهای مرکزگرا به خواسته های برحق ملیتها در قالب فدرالیسم.
میادین فوتبال فرصتی است برای تشکل نیروهای مردمی و مانورهای تمرینی برای حضور در صحنه در لحظه مناسب تاریخی. همینطور تاکیدی است بر اینکه حرکت ملی آذربایجان توان بسیج مردمی بالایی دارد و سکوتش نه از روی ترس یا ناتوانی بلکه سکوتی آگاهانه و با معناست. البته آذربایجان دیگر نمی خواهد سیاهی لشگر نیروهای مرکزنشین باشد. آذربایجان حتی نمی خواهد در جنبش سبز و رنگ سبز مرکز نشینان ادغام شود بلکه تصمیم جدی دارد تا هویت مستقلش را با رنگ سرخ بابک خرمدین حفظ نماید. جنبش سرخ آذربایجان که در راه است و میادین فوتبال زمینه های ظهور آن را آماده می کنند، در تناقض و ضدیت با جنبش سبز نیست بلکه همراه و همسنگر جنبش سبز خواهد بود البته با حفظ هویت مستقل و شعارها و خواسته های مستقل خود در کنار خواسته های آزادیخواهانه و دموکراسی خواهانه عمومی مردم ایران. آذربایجان معتقد است که با یک رنگ و یک صدا نمی شود به دموکراسی رسید. جنبش سبز مورد حمایت معنوی ماست ولی ما به وحدت کلمه خمینی و یک رنگ شدن و تکصدایی اعتقادی نداریم و معتقدیم که دموکراسی تنها با رنگین کمان جنبشهای آزادیخواهانه رنگارنگ ممکن خواهد بود. جنبش سبز مرکز نشینان، جنبش سرخ آذربایجان و ... اینگونه است که دموکراسی امکان ظهور واقعی می یابد.
حال توپ در زمین جنبش سبز است. جنبش سرخ آذربایجان منتظر است تا ببیند که جنبش سبز تا چه حد به پلورالیزم و چندصدایی که اساس دموکراسی است، پایبند است. آذربایجان می خواهد بداند که واکنش جنبش سبز به حضور سرخش چگونه خواهد بود؟ ما نمی خواهیم با حضور بی موقع باعث ایجاد اختلاف در جبهه آزادیخواهان شویم لذا منتظریم تا سیگنالهایی از جنبش سبز دریافت کنیم که آنها به آن درجه از باور حقیقی به پلورالیزم و چندصدایی دموکراتیک رسیده اند که حضور سرخ آذربایجان در میدان را با وجود اختلاف عقیده می پذیرند و خواسته های مختص آذربایجانیان را به عنوان حق آزادی بیان مردم می پذیرند و از حضور جنبش سرخ آذربایجان حمایت معنوی می کنند حداقل همانقدر که فعالین آذربایجانی در ماههای اخیر از جنبش سبز حمایت معنوی کرده اند.
آذربایجان می خواهد بداند آنهایی که در این مدت بارها از سکوت آذربایجان گله کرده اند و خواستار حضور آذربایجان در میدان مبارزه شده اند، چقدر در گفته خود صادقند. آیا آنهایی که خواستار حضور مردم آذربایجان در میدان هستند، آمادگی شنیدن خواسته های حقیقی مردم آذربایجان را هم دارند و یا تنها آذربایجان را به عنوان سیاهی لشکر برای هزینه دادن به میدان فرا می خوانند و هنوز واقعیت بیداری هویتی آذربایجانیان را نپذیرفته اند و یا نمی خواهند بپذیرند! آذربایجان نیروی اجتماعی اش را تنها به شرط تغییر نگاه و رفتار نیروهای مرکزگرا وارد میدان خواهد کرد تا هم مطمئن باشد که حضورش در میدان به کل مبارزه بر علیه رژیم ضربه نخواهد زد و هم مطمئن باشد که نیروهای سیاسی مرکزگرا در ایران حداقل حاضر به شنیدن خواسته های آذربایجانیان و سایر ملیتها هستند و این خواسته ها را با چماق تجزیه طلبی و پان تورکیسم و ... نمی زنند.
آذربایجان همانند تاریخ یکصد سال اخیر همچنان مهد آزادی خواهی است و ممکن نیست که خود را از حرکتهای آزادیخواهانه کنار بکشد ولی امروز آذربایجان نگران است که واکنش غیر دموکراتیک و انحصارطلبانه نیروهای مرکزگرا باعث شود که جنبش سبز در برابر جنبش سرخ آذربایجان موضع بگیرد و اتهاماتی همچون تجزیه طلبی و پان ترکیسم به آن بزند (همانگونه که تاکنون کرده است) و حتی حاضر شود پشت سر رژیم قرار بگیرد و مجوز سرکوب آذربایجان را با بایکوت خبری اعتراضات و سرکوب در آذربایجان صادر کند! لذا سکوت آذربایجان اقدامی کاملا هوشمندانه و درست است زیرا تا زمانی که نیروهای مرکزگرا نگاه و مواضعشان را نسبت به مساله ملی در ایران تغییر نداده باشند و همچنان بخواهند به سیاست ۸۰ ساله یک ملت، یک دولت و یک زبان اصرار کنند و هرگونه تمرکز زدایی و فدرالیسم خواهی را با چماق تجزیه طلبی و پان ترکیسم پاسخ دهند، حضور آذربایجان در میدان نه تنها کمکی به این مبارزه نخواهد کرد بلکه می تواند نتیجه عکس داشته باشد. برای اینکه حضور آذربایجان در میدان به ضرر جنبش سبز نباشد، دو راه حل بیشتر وجود ندارد. یا آذربایجان باید از خواسته هایش عقب نشینی کند و همرنگ جنبش سبز شود، یا جنبش سبز باید آنقدر دموکراتیک شده باشد که جز رنگ سبز، رنگهای دیگر رنگین کمان را هم به رسمیت بشناسد!
آذربایجان موضع خود را روشن کرده است. آذربایجان دیگر هرگز خواسته های برحق خودش را حتی برای کوتاه مدت کنار نخواهد گذاشت چون تاریخ ثابت کرده است که اگر نیروهای مرکزگرا حتی در زمانی که به آذربایجان شدیدا نیاز دارند، حاضر نباشند خواسته هایش را بشنوند، به وقت رسیدن به قدرت مطمئنا هیچ توجهی به خواسته های آذربایجان نخواهند کرد و تنها پاسخشان سرکوب و مشتهای آهنین خواهد بود!
لذا آنهایی که مدام می پرسند پس آذربایجان کجاست و چرا سکوت کرده باید مشکل کار را در کارنامه رفتارهای گذشته شان بیابند. آنها اگر واقعا می خواهند که جنبش سرخ آذربایجان هم وارد میدان شود، باید آمادگی شان برای شنیدن خواسته های متفاوت آذربایجان را نشان دهند. یک سوال اساسی در برابر آنها قرار دارد و آن این است که اگر آذربایجان به پا خواست و شعار «استقلال، آزادی، جمهوری فدرال» سر داد، آیا رسانه های آنها این شعار مردم آذربایجان را هم مانند شعارهای مشابهی که در تهران سر داده می شود، منتشر خواهند کرد؟ اولین بار تنها حدود صد نفر در تهران شعار «جمهوری ایرانی» سر دادند ولی همه رسانه ها از بی بی سی فارسی تا صدای آمریکا و... روزها و ساعتها در مورد آن شعار که از نظر ساختار نیز خالی از اشکال نیست ، بحث کردند («جمهوری ایران» می تواند از نظر ساختار بدون اشکال باشد ولی «جمهوری ایرانی» دچار ابهام است که این چه نوع جمهوری است و با سیستم جمهوری شناخته شده در دنیا چه فرقی دارد؟!) حال سوال این است که اگر صدها هزار نفر در تبریز شعار «جمهوری فدرال» سر بدهند، همان رسانه ها حداقل خبر این شعار را در رسانه هایشان منتشر خواهند کرد یا نه؟ آیا حاضر خواهند شد که شعار «جمهوری فدرال» را هم در رسانه هایشان به بحث بگذارند و از موافقین و مخالفین برای بحثی آزاد دعوت نمایند؟
بدیهی است تا زمانی که چنین اراده ای در میان نیروهای مرکزگرا ایجاد نشده، حضور آذربایجان در میدان نه کمکی به جنبش سبز خواهد کرد و نه کمکی به خواسته های آذربایجان. پس توپ در زمین جنبش سبز است تا تصمیم بگیرد که آیا می خواهد و می تواند این مبارزه را به تنهایی و بدون ملیتهای غیر فارس به پیش ببرد و یا حاضر است با نمایش بلوغ سیاسی از خود، با پذیرش حقانیت خواسته های ملیتها دست به ائتلاف سیاسی با نیروهای فدرالیست ملیتها بزند. شاید این آخرین فرصت نیروهای مرکزگرا باشد، چون نیروهای فدرالیست شدیدا از سوی استقلال طلبان ملیتها تحت فشار و زیر هجمه های سنگین هستند و اگر نیروهای مرکزگرا این فرصت را هم از دست بدهند، فضای سیاسی در آذربایجان، کردستان و .... به طور کامل در اختیار نیروهای استقلال طلب قرار خواهد گرفت.
جمعه پانزدهم آبان 1388
اصلاح طلبان در چالش میان تجدد و تحجر- احمد مرادی
در جریان انتخابات اخیر ریاست جمهوری در ایران همانگونه که مشاهده گردید، در چارچوب کارزار تبلیغاتی بخشی از کاندیداهایی که از فیلتر تنگ شورای نگهبان توانستند گذر نمایند، شرکت و حضور آنان در مناطق ملی کشور با هدف جلب آرای آنان از زمره تمهیداتی بود که صورت گرفت. در این راه کاندیداهای مزبور از هر ترفندی از پوشیدن لباس محلی گرفته تا صحبت به زبان آنان استفاده کرده و تلاش نمودند که با طرح شعارهای عامه پسند و کلی، تصویر هر چه مطلوب تری از خود بعنوان سخنگویان حقوق و منافع ملی آنان ارائه نمایند. شکی نیست که اینگونه نمایشات ظاهری در حد معینی تأثیراتی نیز در اذهان بویژه توده عام مردم برای گرایش و تمایل به رأی دادن به این کاندیداها برجای گذاشت، اما واقعیت اینست که علت اصلی این گرایشات از سوی توده مردم را باید قبل از همه در موضع انتقادی این کاندیداها نسبت به حکومت وقت و عدم تحقق حقوق ملی و سیاسی ملیتها و شکل گیری یک بستر کامل بی اعتمادی به حکومت مرکزی در طی تمام زمامداری حکومت جمهوری اسلامی دانست.
در واقع، ملیتهای ساکن ایران در وجه عمده خود در چارچوب شعارهای عام دمکراتیک و ضد استبدادی جنبش اعتراضی و با حمایت از کاندیداهای اصلاح طلبان که با شعار« تغییر و دگرگونی » به صحنه انتخابات پای گذاردند، نقطه امیدی را می جستند که بتوانند فضای تنفسی قابل مطلوبی را برای طرح دردها و خواسته ها وحقوق پایمال شده خود ایجاد نمایند. اما چنین نشد و واقعیت اینست که در آنسوی مسئله، این کاندیداها در رایزنیها و سفرهای خود به نقاط مختلف کشور، حتی از اشاره و مکث قابل توجه بر همان بندهای 15 و 19 قانون اساسی جمهوری اسلامی نیز پرهیز نموده و وجه عمده سخنان آنان دراین مجامع چیزی جز تعارفات کلی و دلجویی های پیامبر گونه و اخلاقی بیش نبود. لذا از این آقایان که با شعار «تغییر و دگرگونی » به صحنه انتخابات پای گذاردند پرسیدنی است که کدام یک از شما در انظار مردم از تحقق و حقانیت همان حقوق اولیه ناقص مندرج در قانون اساسی صحبت کردید و یا کدام یک از شما اصل 115 قانون اساسی کشور را که از دیگر افراد متعلق به ادیان غیر شیعه حق رئیس جمهور شدن را سلب میکند مورد نقد قرار داده و ازآن سخن راندید؟ از اینرو، جای تعجب نیست که علیرغم حمایت وسیع مناطق ملی از کاندیداهای اصلاح طلب،حضور گسترده و توده گیری در جریان اعتراض به نتیجه انتخابات آنطور که انتظار میرفت صورت نگرفت.
نمایندگان اصلاح طلب کشور جا دارد که به علل این مسئله و همینطور عدم شرکت فعال و مستقل مثلا جنبش کارگری در این اعتراضات و اینکه واقعا در جهت جذب این نیروهای اجتماعی و ملی چه تمهیدات و راهکارهایی را اتخاذ نمودند کمی تأمل نموده و عمده شعارهای مطرح در جریان جنبش اعتراضی را یکبار دیگر مورد مرور قرار دهند.
با توجه به توضیحات فوق و نظر به رویکرد مواضع سیاسی و برخوردهای گذشته و حال نیروهای مذهبی و منجمله اصلاح طلبان غیر سکولار کشور نسبت به حل معضلات جامعه، سئوال اینست که ما چه ارزیابی و انتظاری از توان و ظرفیت این نیروها در پاسخگویی به نیازهای عام و خاص جنبش عدالتخواهانه کشور داریم؟ آیا تمکین آنان به برقراری قانونیت در کشور در چارچوب نظام جمهوری اسلامی ناشی از ارزیابی از توازن قوا در کشور بزعم آنان است و یا اینکه این نیروها در چارچوب فکری خود نه توان فرارویی از قانون اساسی کنونی جمهوری اسلامی را داشته و نه اعتقادی بدان دارند؟ بگمان من با توجه به شناخت و اتخاذ مواضع گذشته و حال این نیروها که در قالب بیانیه هاو اطلاعیه ها منتشر گردید و همینطور کارنامه دو دوره حکومت اصلاح طلبان در ایران به ریاست آقای خاتمی ،مورد آخر به واقعیت نزدیکتر است و بر این اساس، در رابطه با انجماد و دگماتیسم فکری آنان میتوان این اصل مسلم و گریز ناپذیررا مورد پذیرش قرار داد که اعتقادات ایدئولوژیک دینی- مذهبی و غیر سکولار آنان ، الهام و استناد به آموزه های دینی و خرافات و روایات و نقل قولهای این و یا آن پیامبر و امام و اعتقاد به نظام ولایت فقیه در شرایط امروز، ریشه اصلی و آن گره گاهی است که آنان را در زنجیره محدودات و محصورات تنگ و جامد فکری قرار داده است. البته اینگونه شیوه تفکر پدیده نویی در جامعه ما نیست، بطوریکه سرتاسر تاریخ حیات سیاسی- اجتماعی مذهب در جامعه ما در کنار عناصر مبارز مذهبی دمکرات و عدالتخواه و ضد استبداد ، در عین حال مملو از وجود شیخ فضل الله نوریهای معتقد به ترویج خرافات، روایات، نقلها، تفاسیر، حدیثها و گفته های ایجادگران و پیشقراولان دینی- مذهبی بوده است که هیچکدام ازآنها پایه علمی و واقعی ندارند. این پدیده با روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی نمود برجسته ای بخود گرفته است که در این رابطه بطور مثال به چند عبارتی که همه ما قطعا از دوران دبستان با آن آشنا هستیم اشاره میکنم : روایت میشود که حضرت محمد .......... به نقل از سخنان حضرت علی میگویند....... در روایات آمده است که حضرت جعفر صادق......... نقل میگردد که حضرت زین العابدین بیمار......... آنطور که آگاهان از فرمایشات امام موسی کاظم نقل میکنند.........در تفاسیر و روایات آمده است که امام حسین در صحرای کربلا ......... در روایتی آمده است که روزی حضرت محمد از کوچه ای می گذشت...... و نمونه های بیشمار دیگری که بطور روزمره از جانب خلفا و رجل مذهبی زمان با وسیله قرار دادن باورها و اعتقادات مذهبی توده مردم به تحمیق و سود جویی از آنان مشغول بوده و میباشند.
این تفکر خرافه پرست و نقل گرا که امروز بشدت در جامعه ما از سوی باند مصباح یزدی- خامنه ای- احمدی نژاد مورد تبلیغ و ترویج قرار میگیرد، قبل از همه انگیزه اندیشیدن و تأمل و تعمق را از انسانها سلب نموده و با دعوت از توده مردم به تحمل و صبر تا ظهور امام زمان و دستهای غیبی ، در تلاش برای تداعی این ذهنیت است که گویا احکام الهی خود چاره مسائل و مشکلات جامعه را مورد پیش بینی قرار داده و ما بندگان درمانده و معلول تنها ملزم به اجرای آنان هستیم. این تفکر نه تنها آزادیهای اجتماعی را در چارچوب قاموس عصر حجری خود تعریف میکند، بلکه خود را محق میداند که حتی در عرصه زندگی شخصی افراد نیز دخالت نموده و انسانهایی با باور خود تربیت نماید.
این مجموعه اعتقادات مذهبی با همه ضمائم خود، کلیت دیدگاه ایدئولوژیکی نیروهای مذهبی کشورو منجمله اصلاح طلبان را با برخی تمایزات تفسیری و رفتاری عبارت میسازد، ولی در ماهیت امر همه آنان از ایدئولوژی و آموزشهای واحدی تبعیت میکنند. از اینرو به اعتقاد من، نیروهای اصلاح طلب برای همراهی و تداوم راه با جنبش اعتراضی توده مردم و ارائه پاسخهای شایسته نسبت به معضلات عدیده اجتماعی و سیاسی جامعه، قبل از همه باید تکلیفشان را با اعتقادات ایدئولوژیکی باورمند خود و با این خرافه پردازیها در سطح جامعه روشن نمایند.
البته ناگفته نماند که، تبلیغ و ترویج خرافات و نقل روایات و تقدس گرایی فرد چه در قالب پاپ و چه ولی فقیه، تنها مختص دین مسیحی و اسلام نبوده و نیست و همه مذاهب از مسیحی گرفته تا کلیمی و بودایی و هندو و یهودی و غیره دچار این معضل فکری و اجتماعی در جامعه خود بوده و می باشند. اما این معضل در اروپا به پاس اندیشمندان متفکری چون دکارت و فرانس بیکن و کانت و ژان ژاک روسو و دیگران که نقش کلیسا و دخالت آنرا در سیاست دولت مورد انتقاد قرار دادند، دوران کور انکیزاسیون در اروپا جای خود را با پرچمداری نیروی سکولاریست به رنسانسی داد که زمینه های رشد بعدی اروپا و ظفرمندی عقل را بر نقل و خرافه پرستی فراهم آورد. این فاز را مدتهاست که اروپا به قیمت سوزانده شدن جوردانو برونو، تبعید خانگی گالیله و شهادت خیلی دیگران پشت سر گذرانده، ضمن آنکه متاسفانه چنین آموزه های خرافی هنوز هم در میان برخی ادیان و مذاهب دنیا و منجمله اسلام وجود دارد.
در خصوص بررسی گذرای این پروسه در اروپا و آشنایی با آن مختصرا باید اشاره نمود که در آن ایام اروپا، اندیشمندان زمان مخالفت صریحی با دین نداشته، بلکه اشاره گذرای آنها تنها به این ایده بود که تمرکز دولت باید بر حیات این جهانی مردم باشد و نه دغدغه ی حیات اخروی آنان. مسلما این ایده با بسیاری از نظامهای باور دینی از جمله مسیحیت آن دوران سرسازش نداشت، اما ضرورتا همه نظامهای باور دینی را نیز نفی نمی کرد. پس می بینیم که در این مفهوم تأکید همچنان بر منابع مادی و جهانی است و نه غیر مادی، روحانی یا اخروی. با اینحال در اینجا هم نشانی از نفی دین توسط اندیشمندان سکولاریست آنزمان نمی یابیم. در واقع، مفهوم سکولاریسم ابتدا بعنوان فلسفه ای غیر دینی مطرح شد که متمرکز بر نیازها و مسائل زندگی این جهانی انسان است و نه نیازها و دغدغه های حیات محمتل جهان پس از مرگ.
قدر مسلم اینکه، این فرآیند به تدریج به حذف هر چه بیشتر کلیسا از امور سیاسی انجامید. مردم درک کردند که میتوان قلمرویی برای اعمال و اندیشه ها داشت که فارغ از اقتدار کلیسایی باشد. تلاش برای جدا نمودن ایمان و عقل بعنوان اقسام مختلفی از معرفت و نه جنبه های مختلف معرفتی واحد، به مذاق شیوخ کلیسا خوش نیامد. همان شیوخ بطور فزاینده ای از رشد اندیشه های خردگرایانه در فلسفه و الاهیات ناخشنود شدند. آنان ( تو بخوان خامنه ای) به جای پذیرش این جدایی، در صدد سرکوبی این اندیشه برآمدند، با این امید که تقدم ایمان را حفظ کنند، ایمانی که در طی قرون متمادی شاخصه مسیحیت شده و پرسمان خردگرایانه را تحت سیطره خود داشت.
رابرت گرین اینگرسول، سخنور و آزاد اندیش آمریکایی چنین تعریفی را از افکار فرهیختگان سکولاریست نخستین و مفهوم سکولاریسم ارائه میدهد:
« سکولاریسم دین انسانیت است، به امور این جهان می پردازد، به هر چه که سعادت و رفاه را فراهم آورد علاقمند است، توجه ما را به سیاره خاصی جلب میکند که حیات بر آن پدیدار گشته است، بدان معناست که هر فردی ارزشمند است، بیانیه استقلال فکری است، نیمکت را برتر از منبر می شمارد، یعنی آنانی که رنج میکشند باید بهره برند و آنان که کیسه می اندوزند باید زنجیر کشند. اعتراضی است علیه خودکامگی کلیسایی، علیه رعیت یا بنده اشباح یا کاهنان بودن، اعتراضی است علیه تباه کردن این زندگانی بپای زندگی دیگری که هیچ از آن نمی دانیم. هدفش اینست که خدایان هوای کار خودشان را داشته باشند تا ما برای خودمان و دیگران زندگی کنیم، برای اکنون و نه گذشته، برای این جهان و نه جهان دیگر ». مطابق این توصیف، فلسفه اندیشمندان معتقد به جدایی دولت از کلیسا، فلسفه ای ایجابی است که سراسر معطوف به خیر زندگانی این جهانی میباشد. بهبود شرایط انسانی را مسئله ای مادی میداند و نه روحانی و بهترین راه حصول این بهزیستی را تلاش انسان میداند و نه تعبد خدایان یا موجودات ماوراء الطبیعی.
البته این ایده در آن ایام که بتوان مسائل سیاسی و اجتماعی را بدون ارجاع به اصول دینی یا حتی مراجع دینی حل و فصل کرد با چالشها و مقاومتهای جدی از سوی خادمین کلیسا روبرو بود. یک گام مهم دیگر در این فرآیند، طرح فلسفه حقوق طبیعی توسط اندیشمندانی مانند هابز و گروتیوس بود. هوگو دوگروت که گروتیوس نام هلندی اوست، با به چالش کشیدن فرهنگ شدیدا مذهبی هلند آنزمان از جانش مایه گذاشت تا بگوید انسانها حقیقتا آزادند تا شرایط سیاسی و اجتماعی خود را مطابق نیازشان تغییر دهند. یعنی به اعتقاد او، مردم حق دارند که خودشان قوانین خود را وضع کنند، مؤسسات سیاسی خود را برقرار نموده و تصمیم بگیرند که چگونه امور سیاسی و اجتماعی خود را سامان دهند. این نیز بدان معناست که انسانها حقیقتا میتوانند نقشی در رستگاری خود داشته باشند و این جدی ترین چالشی بود که او پیش روی سخت کوشی دینی نهاد. افکار او حقوقی متکی بر اصل آزادی انسان بود و مفاهیمی جهانشمول را به کار گرفت تا ایده های خاصی در مورد سرشت انسان و دولت مطرح کند. بر خلاف ایده کلیسای کاتولیک که مبتنی بر ارزشهای ماوراء الطبیعی و نظارت مرکزی امپراطوری سیاسی بود، ایده های جدید مبلغ استقلال و دولتهای ملی بود که مدعی حق خودگردانی و عدم تبعیت از هرگونه مرجعیت دینی بودند. هر دولتی آزاد بود که برای رسیدن به اهدافی که مهم می شمرد، قوانین خود را وضع نماید. هر دولتی مستحق خود گردانی و تعیین سرنوشت خود فارغ از کنترل یا مداخله کلیسا شمرده شد.
به زعم نظریه پردازان معتقد به جدایی کلیسا از دولت، جدایی نهاد دین از دولت بدین معناست که مؤسسات خاص سیاسی که بدرجات مختلف تحت اداره دولت هستند، از سیطره مستقیم یا غیر مستقیم دین رها شوند. این بدان معنا نیست که نهادهای دینی دیگر نمی توانند در مورد مسائل عمومی و سیاسی موضعگیری نمایند، بلکه منظور آنست که دیدگاههای این نهادها دیگر نباید بر جامعه تحمیل شده و یا مبنای سیاست عمومی واقع گردند. در عمل، دولت باید تا حد امکان نسبت به عقاید گوناگون و متفاوت دینی بی طرف بماند، نه مانع آنها شود و نه مجری شان. اما تاریخ نشان داده است که مراجع دینی برخوردار از قدرت مادی ( مثل آقای خامنه ای) ، این قدرت را بدون مقاومت تسلیم دولت مدنی نکرده اند. بویژه هنگامی که این مراجع رابطه تنگاتنگی با نیروهای محافظه کار سیاسی داشته اند، این مقاومت سخت تر بوده است. در نتیجه، روند سکولاریزاسیون اغلب توأم با انقلابات سیاسی بوده است. در فرانسه کلیسا و دولت پس از انقلابی خونین جدا شدند، در آمریکا این جدایی مسالمت آمیزتر بود، اما تنها پس از یک انقلاب و تشکیل یک دولت جدید میسر گردید. اما با وجود همه تنوع تحقق اندیشه و عقل بجای نقل و روایات در کشورهای اروپایی که با مبارزه نظری دشوار و طولانی مدتی همراه بود، جامعه غرب بالاخره توانست با رهایی از زنجیره خرافات و روایت پردازیهای مذهبی، هر چه بیشتر در راه تعالی و شکوفایی افکار و اندیشه ها، استقرار قانونیت در جامعه و انکشافات بعدی دست یابد.
این تجربه اروپا در زمینه روند گسست از تحجر و گام گذاردن به تجدد و آزاد اندیشی، میتواند حاوی آموزه های ارزشمندی برای نیروهای مذهبی و متعهد کشورمان باشد، بویژه اینکه اگر روند تحولات آتی و اعتراضات توده ای را مد نظر قرار دهیم، متوجه خواهیم شد که جنبشهای آتی الزاما در بطن خود ازشعارهای عمومی و کلی فرا تر رفته و شکل هر چه بیشتر مضمونی تر، مشخص تر و جانبدارانه تری خواهند گرفت. پاسخ به این مطالبات در عرصه نظری و سیاسی نه با افکار عصر حجری امکان دارد و نه چارچوب قانون اساسی کشور توانایی برآورد حتی حقوق اولیه آنان را دارد. لذا این امر میطلبد که دامنه عرصه مبارزه علیه استبداد مذهبی را صرفا در چارچوب مطالبات سیاسی و اجتماعی محدود نکرده و آنرا همزمان به عرصه نظری و ایدئولوژیک نیز کشاند. در واقع به اعتقاد من تا مادامیکه بی اعتباری رژیمهای توتالیتر و بوِیژه مذهبی از جنبه افکار نظری و اعتقادیشان مورد تهاجم علمی و استدلالی قرار نگیرد و تا مادامیکه در راه زدودن سنت و فرهنگ خرافه پرستی و نقل گرایی و روایت پردازی در میان توده عام مردم مبارزه ای جدی و پیگیر صورت نگیرد، این رژیم با اتکا به همین باورهای خرافی از استعداد تطهیر و بازایستایی و تداوم زندگی خود برخوردار خواهد بود.
از اینرو باید پذیرفت که تغییر نظام مذهبی- سیاسی کشور و استقرار حکومتی سکولار و غیر دینی و دمکراتیک قبل از همه نیازمند آن رهبرانی است که دارای تفکر سکولاریستی بوده و به اداره جامعه ای فارغ از احکام و دستورات و فرامین دینی و آسمانی باور داشته باشند. طبیعتا سکولار بودن به هیچوجه به معنای دمکرات بودن و یا واقع بین بودن نیست، کما اینکه بنا به تجارب متعدد جهانی و خود ایران امروز، نیروهای سکولاری ( مثل سلطنت طلبها ) وجود دارند که زاویه نگرش آنان به برخی پدیده ها، مثل مسئله ملی در ایران دقیقا با نیروهای مذهبی موجود در ایران هماهنگ و یکسان میباشد. لذا با توجه به تجربه اروپا که مختصرا شاره گردید، بنظر میرسد که نیروهای مذهبی جامعه و منجمله اصلاح طلبان برای پس راندن استبداد مذهبی و همراهی و یا رهبری جنبش مطالباتی آتی و ارائه پاسخی واقع بینانه به آنها، نیازمند تحول و رنسانسی درونی در حیطه فکری- نظری و مرزبندی مشخص با اعتقادات ایدئولوژیکی کنونی خود می باشند. بدون پاسخ و موضعگیری در قبال این مسئله و عدم گسست از زنجیره و دیوار تحجر، اصلاح طلبان باید یقین بدانند که نه به دنیای تجدد و آزاد اندیشی میتوانند گام بگذارند و نه از شایستگی و توان قرار گرفتن در رهبری جنبش برخوردار خواهند بود.
منبع: تورکمن صحرا مئدیا
